سلام دوستاي عزيزم
هر رمانی که خوا ستین به من بگین تا من واستون بزارم
در قسمت "يادداشت ها" اسم رمانی که میخواین رو بزارین
من تمام تلاشمو میکنم که رمان رو پیدا کنم و در اولین وقت ممکن بزارم .
درضمن، نظرات و پيشنهاد يادتون نره هااااااااااااااااا
دوستتون دارم
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1391ساعت 15:44  توسط ستاره
|
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1391ساعت 20:18  توسط ستاره
|
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1391ساعت 20:14  توسط ستاره
|
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1391ساعت 16:56  توسط ستاره
|
درست صحبت كن اين هزار دفعه.
مگه من چي گفتم من فقط به اون گفتم مهرداد.نه پسوند داره نه پيشوندتمام شد.
دختر تو بايد به اون بگي عمو فهميدي؟ چطور تا حالا بهش ميگفتي ولي حالا نمي گي؟
چون از خودش پرسيدم اونم گفت : عيبي نداره.
اين بي احتراميه اون جاي پدرته.. اون به گردن تو خيلي حق داره با آبروي من بازي نكن . چه ابرويي من به مهرداد گفتم دوستام ......
عمو. باشه به عمو گفتم دوستام بهم مي گن اصلا" به اون نمياد پدر تو باشه . براي همين خودش گفت : بهم بگي مهرداد بهتره .
مسخره بازي در نيار همه ميدونن كه اون پدر تو نيست . همه ي اين اتيشا زير
سره اين نازنينه از وقتي تو با اين دختره ميري اين قدر بي ادب شدي .حالا
بهت بگم امشب آقا مهرداد داره شام مياد اينجا اونم با خانم جان فهميدي ؟
هي جلوي اونها نگي مهرداد ؛
-آخه مامان منو مهرداد ، با هم قرار گذاشتيم.
خفه شو برو توي اتاقت اعصابمو نريز بهم.
اصلا" نمي فهمم چرا مامان آن قدر روي اين موضوع حساسه . حالا نمي دونم چي
بپوشم كه باز با مامانم جروبحث نداشته باشم . همين شلوار ليم خوبه..چقدر
خوبه كه خانم جان مياد والا اصلا" حوصله ي مامان با اون خيط كردناشو
ندارم..مامان با خانم جان رودربايستي داره. مهرداد هم وقتي خانم جان هست
راحت تره چون از بس مامان اعصاب همه رو با اين تعصبات الكي خورد كرده
مهرداد هم كمتر مياد وميره.
برچسبها:
رمان ستارهادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1391ساعت 16:51  توسط ستاره
|
نه نه نیا نزدیکتر ، سر اون اسلحه ي لعنتی رو بکش کنار یه قدم دیگه بیاي جلو من می دونم و تو نه نه نه...!
تق تق
--آقا ... آقا ... آقا با شمام
--بله بله ببخشید چیزي گفتید؟
--گفتم بلالتون حاضره
--این صداي تق تق چیه؟
--خوب صداي بلالاست دیگه!!! آقا شما حالتون خوبه
--آره بهترم ... ببخشید چند شد؟
پول بلالو دادمو رفتم نشستم تو ماشین شروع کردم به خوردن ... تازگیا چند وقتی بود که این فکر و خیالا رو می کردم همش
می دیدم یکی می خواد منو بکشه درست از وقتی که نوبت سربازیم رسیده بود ... آشغال بلالو با بی حوصلگی انداختم بیرونو
ماشینو روشن کردم افتادم تو جاده
راستی خودمو معرفی نکردم من کیان محتشم 24 ساله.........
برچسبها:
رمان ازدواج خانوادگی ممنوع,
کیاناادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1391ساعت 16:46  توسط ستاره
|
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1391ساعت 16:43  توسط ستاره
|
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1391ساعت 16:41  توسط ستاره
|
نویسنده : mehrsa_m کاربر انجمن نودهشتیا
خلاصه داستان :
شمیم با دلی شکسته از
بی رحمی و سنگدلی اطرافیان خونه ی خالشو ترک میکنه.. خونه ای که بعد از مرگ
پدر و مادرش سرپناه خستگیاش بوده.. اما با علاقه پسرخاله اش به او و
سرکوفت های خاله اش ناگزیر از ترک اونجا میشه.. اما دست تقدیر او را به سوی
خانه خانوم بزرگ می کشونه جایی که سرنوشت شمیم رقم می خوره..
برچسبها:
رمان وقتی او آمدادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1391ساعت 16:15  توسط ستاره
|
نام كتاب : آنتي عشق
نويسندگان : ~sun daughter~ و ~shahrivar~
منبع: نودهشتیا
خلاصه : میشا یه دختر مستقله که خیلی سرزنده و شاده و دوست داره خودش برای زندگیش تصمیم بگیره اما دیگران با ابراز نظراتشون مانع میشن . هامين
پسريه كه 12 ساله خارج از ايران زندگي ميكنه و حالا ميخواد برگرده ، كه
از قضا اونم دوست داره خودش واسه زندگيش تصميم بگيره.....
برچسبها:
رمان انتی عشقادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1391ساعت 16:12  توسط ستاره
|
با عصبانیتی که سعی می کردم کنترلش کنم گفتم : اقای سلطانی من فقط دوماه می خوام.
اقای سلطانی بدون اینکه سر بلند کنه خودش و با کاغذای روی میزش سر گرم کرد...
اینبار بلند تر گفتم : اقای سلطانی ؟
سر بلند کرد و با جدیت گفت : خانم محترم...من به شما ده روز مهلت دادم.
-:اخه اقای سلطانی توی ده روز من چطور می تونم 120 میلیون جور کنم ؟
-:بیشتر از این کاری ازم بر نمیاد...شما همون موقع که چک می کشیدین باید
فکر این روزم می کردین.شما گفتین چکاتون به موقع پاس میشه...حالا اون زمان
تعیین شده رسیده..شما هم باید تصویه حساب کنین.
کل کل کردن با این مرد چیزی جز حرص خوردن بیشتر برام نداشت...مرتیکه شکم گنده فقط به فکر شکمشه...
ولی اگه این مردک چکا رو می داد دست شرخر... اون وقت... اون وقت من... وکیل
پایه یک دادگستری... مرسده سپهری میفتم پشت میله های زندان...
سی کردم به خودم مسلط باشم.از دفتر سلطانی زدم بیرون...
زیر لب داشتم سلطانی رو نفرین می کردم...به طرف زانتیای مشکیم که اون طرف خیابون پارک شده بود رفتم.
هنوز پام و توی خیابون نذاشته بودم که ...........
....بقيه ي رمان در ادامه ي مطلب....
برچسبها:
رمان مستي براي شراب گران قيمتادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1391ساعت 16:6  توسط ستاره
|